تبليغاتX
به کدامین گناه محکوم به بیداری شدم؟؟؟ ××...:: دختری از دیار غربت ::...××


شب روی این جاده ی بی انتها قدم می زند

سایه ها انگار از من فرار می کنند

در غبار یک زندگی شوم

در سکوت بی پناه خاک

سرد و سنگین بر فراز باد نشسته ام

هزاران روح سرگردان

در امواج تاریکی می لغزند

جسم خسته ام می دود بر آفاق زمان

در اتاقی که به اندازه ی یک تاریکی ست

به تبسم دخترکی می اندیشم که باد او را برد

بر تیرگی راه ها می نگرم

چه کسی رنگ کفن می زند بر پیکر خاموشم ؟

گورستان منتظر حضور مبهم من است

این لبان خاک است که مرا می خواند

لیک ..

باز هم فردا در راه است

خورشید خرامان خرامان

بر آسمان شب بوسه می زند

نور وحشت می دمد بر سر تاریکی

سایه ها را می کشد !

باز هم مهره های نازک پشتم ،

از حس زندگی تیر می کشد ..





+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



بايد ساكت بود ..

بايد تلخي حقيقت هارو بريزي تو خودت ..

همش بزني و واسه خودت يه قهوه درست كني ..

يه قهوه ي تلخ ..

اون موقع مي توني طعم قهوه ي تلخ رو بچشي ..

يه قهوه ي تلخ به نام زندگي ..




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



این جا چی کار داری ؟

لعنتی این جا جهنمه ..

نمی بینی من چه شکلی ام ؟

لعنتی این جا جهنمه ..

برو ..

برگرد ...

این جا همه انسانن و آدم نما ..

این جا همه ی قصه ها بی انتهاست ..

این جا یکی بود اما تو این دنیا نبوده ..

این جا بهارش برگا زرده ..

این جا همه پشت دروغ پنهان شدن ..

این جا هوا هستش اما نفس کشیدن جرمه ..

این جا روزاش آرومه و شباش فکر مرگ ..

این جا ...

بذار بهت بگم این جا کجاست ..

این جا شهر منه ..

جهنم ساکت

قلم برو جلو ، بنویس ..

می خوام چشمای تو هم مثل چشام بشه خیس ..

می خوام زندگی تو هم بره زیر خاک ..

می خوام دردات و به یاد بیاری وقتی می بینی تنهایی ..

می خوام صدای گریه تو بشنوی وقتی همسایه ها خوابیدن ..

من هنوز زنده موندم تا بگم ..

می خوام داد بزنم تا خدا هم بدونه ..

من این جا دنبال زندگی می گشتم ..

فقط همین ..

اما زندگی بود که حرفای دلم و خط زد ..

این عشق بود که که از کلاس اخراجم کرد ..

خدا می دونی چرا دیوونه شدم ؟

چون شبام سفید بود و روزام تاریکی ..

چون زندگیم سیاه بود و مرگ ..

خدا قدرت قدم برداشتن به سمت تو ندارم ..

خدا می خوام دستات و بگیرم ..

خدا چرا نمی شه ببینمت ؟

چرا این حق و ندارم ؟

چرا نمی تونم آروم بمونم ؟

چرا باید کابوس این جا رو ببینم ؟

این جا شهر منه ..

جهنم ساکت

   خاکستر وجودم سرده ..

دستام یخ زده ..

                                 صدام خشک شده ..

                                                              احساسم خیس شده ..

              پس چرا نمی سوزم ؟

         این جا همه ساکت ان ..

   فرشته ها منتظرن ..

پس من کجام ؟




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



توی سکوت اتاق دنبال چیزی می گردم ..

اما نمی دونم چی ..؟!

دستای فانوس هم از این جست و جو خسته شده..

پام به چیزی می خوره ..

می ایستم ..

یه انسان روبرومه ؟؟

انگار بیداره ..

اما داره کابوس می بینه ..

کابوس زندگی !

صدای نفس هاش حرمت سکوت رو شکسته ..

مثل فریاد می مونه ..

می شینم کنارش ..

بوی کهنگی می ده ..

گرد و غبار غم رو شونه هاشه ..

دستم و بهش نزدیک می کنم ..

اما ..

بدنش از هم می پاشه ..

تکه های حماقت و سادگیش یه طرف

تکه های بیچارگی و بدبختیش طرف دیگه ..

هر جز بدنش با هراس از هم فاصله می گیرن ..

انگار سال هاست که منتظر همچین روزی بودن ..

به اعماق وجودش نگاه می کنم ..

اما جز تاریکی و سیاهی چیزی نمی بینم ..

وجودش بوی نفرت می ده ..

انگار توی منجلاب زندگی فرو رفته ..

و هر چی تلاش می کنه بیشتر در اون غرق می شه ..

آره ..

شاید جواب سوال من همین جا باشه ..

بین این بوی پوسیدگی و این جسم بی روح ..

جایی بین زندگی و مرگ !!

شاید برای نجات از این بدبختی بی حرکت مونده ..

شاید برای رهایی از این زندگیه که اغراق به مردن می کنه ..

شاید ...

توی سکوت اتاق دنبال چیزی می گردم ..

این بار می دونم چی !!

شاید ردی از زندگی باشه ..

اما دیگه صدای نفس هاش نمیاد ..

گوش کن !

این صدای افکار سردخانه است ..

که بی صبرانه انتظار جسدی را می کشد که در مرداب اتاقم گم شده است ..

پ.ن : افسوس که باز هم زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنوم !




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



 

من مانده ام و يك برگه ي سفيد!

يك دنيا حرف نا گفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي....

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود !

در اين سكوت بغض آلود

قطره ي كوچكي هوس سرسره بازي مي كند !

و برگه ي سفيدم

عاشقانه قطره را در آغوش مي كشد !

عشق تو نوشتني نيست ....

در برگه ام ؛ كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم !

ناگهان صدایی به گوش می رسد!!

وقت تمام است.!!

برگه ها بالا........

 

 

 




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



چيه باز داري مي نويسي؟؟

تو كم نمياري؟؟

آخه ديونه تا كي ميخواي ينويسي؟؟؟؟

عقده داري؟؟؟

آره بدبخت عقده داري..!!!

دلم واست ميسوزه...

كسي دوست نداره!!

كسي به يادت نيست!!

كسي منتظرت نيست!!

كسي اسمت و نمياره..!!

هر كي از راه رسيد دلت و شيكست!!

آره دل كوچيكت شيكست..

حتي هيشكي نگفت آخي!

هه...

كارت به جايي رسيده يه تيكه كاغذ شده همدم روزاي بيكسي و تنهاييت...!!!

سنگ صبور دلت همين تيكه كاغذه...

تقصير خودته..!!!

آره تو..

حالا نشستي زانوي غم بغل كردي كه بشه؟؟؟؟؟؟

هيچ خبر از حال و روز خودت داري؟؟

ميدوني چي به سرت اومده؟؟؟

خودت و تو آيينه ديدي؟؟؟

داري ميميري بيچاره..

شدي عين يه مرده..

مرده ي متحرك..!!

آه حالم بهم ميخوره از اين قيافه...!!

واسه چي زنده اي؟؟

واسه كي؟؟؟

اصلا" واسه چي داري زندگي ميكني؟؟؟؟

چرا به دنيا اومدي؟؟؟

خودتم نميدوني چرا؟؟؟!!!!!!

سر در گمي!!

يادته چه راحت از ياد همه رفتي؟؟؟

عين آشغال پرتت كردن!!

تو هيچي نيستي...!!

آره بنويس

حق داري!

انقد بنويس كه عقدت خالي بشه..

اما تا كي دختر؟؟؟؟

تا كي؟؟؟

خسته ام...

دستم به قلم نميره...

نقطه ته خط . !

 




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



داری چی کار می کنی ؟

 معلوم هست ؟

واسه چی این جایی ؟

واسه چی زنده ای ؟

واسه چی به دنیا اومدی؟

واسه چی عاشق شدی ؟

واسه چی ؟؟

د لعنتی مگه مجبورت کرده بودن ؟

آخه نون ت کم بود ؟ آب ت کم بود ؟؟

واسه چی با خودت این طوری کردی ؟؟

چی از جون خودت می خوای ؟؟

جون ؟؟

اصلا تو جون داری بدبخت ؟؟

اصلا تو زنده ای ؟؟؟

هه .. تو یه مرده بیش نیستی !

یه مرده !

چشاتو باز کن !

نگا کن !!!

ببین کسی تو رو می بینه ؟

ببین صداتو می شنون ؟؟

آره ..

داد بزن ..

بگو ..

بگو زنده ای ...

شاید این تلقین ها کمکت کرد ...

شاید زنده شدی ..

شاید ..

اما ..

                                                      .  ..  

به این زبونم حالیت نشد ؟؟؟                    YOU DIE FOR EVER

می خوای باور کنی که مردی ؟؟؟

آره ...

یادته عاشق بودی ؟؟

یادته واسه خودت یه پا لیلی شده بودی ؟؟

اما مجنوون چه کرد ؟؟

آره ..

اون رفت ..

رفت و تو رو واسه ی همیشه تنها گذاشت ...

واسه ی همیشه ..

دیگه برنگشت ...

یادته ؟؟

دیگه پشت سرشو نگا نکرد ..

دلش م واسه ت نسوخت ..

فقط رفت ..

تو رو با همه ی خاطراتش تنها گذاشت ..

و تو ...

تو برای همیشه مردی ..

برای همیشه ..

در متروکه ی عشق دفن شدی ..

دخترک مرده ...

                                                   




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



 

دلم واسه این دستا می سوزه ..

نمی دونم چه گناهی کردن که باید با نوشتن، من و با خودم آشتی بدن ..

البته گناهشون اینه که دستای من هستن ..

من ..

گناه منم اینه که زندگیم یه مرگ تدریجیه ..

پس با همین دستا می نویسم ..

می نویسم برای سال ها ..

برای روزهایی که می تونستم زنده باشم و زندگی کنم .. 

پس می نویسم :

                                                                                       من یک مرده ام

                                                            از سرزمین زندگان

                                 از وادی نفرین شدگان 

    از تلاطم کینه و موج نفرت

 

 




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



اي شما !

اي تمام عاشقان هر كجا !

از شما سوال مي كنم :

نام يك نفر غريبه را

در شمار نامهايتان اضافه مي كنيد؟؟؟؟

يك نفر كه تا كنون

رد پاي خويش را

لحن مبهم  صداي خويش را

شاعر سروده هاي خويش را نمي شناخت !

گرچه بارها و بارها

نام اين هزار نام را

از زبان اين و آن شنيده بود

يك نفر كه تا همين  دو روز پيش

منكر نياز گنگ سنگ بود

گريه ي گياه را نمي سرود

آه را نمي سرود

شعر شا نه هاي  بي پناه را

حرمت نگاه بي گناه را

و سكوت يك سلام

در ميان راه را نمي سرود

نيمه هاي شب

نبض ماه را نمي گرفت

اي شما !

اي تمام نامهاي  هر كجا  !

زير سايبان دستهاي خويش

جاي كوچكي به اين غريب بي پناه مي دهيد؟؟

اين دل نجيب را

اين لجوج دير باور عجيب را

در ميان خويش

راه مي دهيد؟؟؟؟

 

 




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام



آی خدا دلگیرم ازت...

آی زندگی سیرم ازت...

آی زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت...

چه اعتراف سختیه...

انگار رسیدم ته خط...

وقت خلاصی از همس...

آی دنیا بیزارم ازت..




+ هرچه بود همین بود،دیر زمانیست از یادها رفته ام


طراح قالب

NASTARAN-1368

RSs